از همان آغاز خلقت چیزی کم بود! کم بود و انسان افریده شد؛حال خود انسان چیزی کم دارد!شاید هم بعضی ها فکر کنند پُر پُرند و اصلا کم داشتن یعنی چه؟من لباس یا ادم یا وسیله حتی خوردنی و اشامیدنی کم ندارم،چیزی درون حفره های قلب من کم است!خلا نبودنش خوش بو وخوشرنگ و خوش صداست ولی باز هم نیست!نبودنش کلافه میکند چشم های مشوشم را کلافه میکند دست های پر حرفم را کلافه میکند لب های مهر شده ام را !کلافه میکند قلب پر تپش و کوچکم را فکر نبودن آن(چیز)در رگ های من جریان دارد و کلمه ی خلا را با خود به سراسر بدنم میکشد! خلا دارد کم کم تمام مرا در بر میگیرد و همین روزهاست که بسیار شوم از ان چیز که کم است!...
همیشه شب که میشه حس میکنم مغزم در میاد و پرتاب میشه تو دل یه صفحه سیاه و بدون هوا.در عین نبودن هوا تازه شروع میکنه به نفس کشیدن ؛پیچ پیچای خاسکتریش به هم پوزخند میزنن و هرکودوم به یه سمتی میرن و میرقصن ؛باز میشن؛ کشیده میشن و دوباره میپیچن از درد؛پیچ پیچای خاکستری من از طبیعت یه انسان پیچ نخوردن،اونا از درد به خودشون پیچیدنو و جیغ میزنن و صدای جیغشون شده این سر درد من!وگرنه این سردرد پر صدا تو این شب اروم و سیاه که انگار نه من تو دنیا کسی ام نه متعلق به جایی ام عجیبه،جدیدا بی خواب که میشم با دستم رو دیوار نقاشی میکشم اهنگ پلی میشه و انگشتام شروع میکنن به بازی رو دیوار،پنجره بازه و همیشه یه باد بد بود و ترسناک میوزه تو اتاق و نور ماه از لابه لای دریچه پنجره خودشو میندازه رو دیوار؛انگار که تشنس ،با اهنگ ریتم میگیرمو دستمو رو سردی تن دیوار میکشمو میرقصم،انگار زیر ناخونام افیون جریان داره انگار بوی بنگ میده حرکاتم یه لحظه حس میکنم یه دست دیگه داره همراهیم میکنه..صدای هوهو باد میادو به دست سیاه زل میزنم..سایمه،میخندمو میگم جای تو که همیشه رو دیواره..جالبه همیشه پشت سرم بودی،الان دستت لای انگشتای منه!باهاش همراه میشمو صدای جیر جیر دیوار جنون بینمونو ببشتر میکنه..اره شبو دوس دارم اره باشب دیوونه میشم شبو دوس دارم چون میتونم تو شب دست سایمو بگیرم و باهاش برقصم ...میتونم حسش کنم رو پوست تنهام...ذره ذره وجودم سیاهیشو میخوره..تن من تشنس ....تشنه..!
تا جایی که از کودکیم و زمانی ک هنوز لبخندای بی دغدغه وجود داشت به یاد دارم میشه گفت خوبه..بچگی بی سختی و کاملا ارومی نداشتم(به دلایلی)ولی از وقتی به یاد دارم کاغذ و قلم شد ارامشی که یه دختر کوچیک بین نا ارومی دنبالش میگشت از وقتی فهمیدم خدا چیه دوسش داشتم،خب خودمونیم کمی هم ازش دلگیر بودم حس میکردم نباید مارو از اولش میزاشت رو زمین یا حداقل اجازه میداد هفته ای یه بار یه سفر پیشش داشته باشیم!نمیگم یه چیز متفاوت بین همسنام بودم ولی خیلی تفاوت باهاشون داشتم. از بچگی عاشق اسمون بودم و ستاره ها هنوز عقیده دارم که یه چیزی رو یه ستاره گمشده تو اسمون منتظرمه شاید به خاطر همینه به شازده کوچولو علاقه دارم !از بچگی یه شازده کوچولو درون من بود ارزوش،بود بره رو اون ستاره!همین الانم مطمعنم حرفام برا خیلیا خنده دار و بچگونه بیاد ولی ذهن و روح من خیلی وقته سمت چیزای فرازمینی پرواز کرده!اره میگم فرازمینی چون برا من خیلی بالاتر از زمینو حسای زودگذر و لذتاشه ! من با یه برگ سبز ریز درخت هم از ذوق لبریز میشم و خودمو تو تک تک اون رگای سبزو رونده حس میکنم،حتی یه پروانه کوچیک برا من بزرگترین شگفتی میتونه باشه!شاید واسه همینه که قلمم خوبه،از بچگی انشام خوب بودو کلی جایزه و لوح تقدیر از این مسابقه و اون مسابقه دارم ولی اینا منو خوشحال نمیکنه.!حس میکنم یه نفر یه جایی از این دنیا هس که قراره بشینم کنارشو حرفامو به اون بگم !اون قراره افکار مکو بنویسه و راجبش بامن حرف بزنه من به یه نفر نیاز دارم ک هرروز تو چشماش نگاه کنم و بگم چی تو سرم میگذره بدون اینکه ازش بترسم!از اینجا میتونید متوجه شید ک افکار ترسناکی دارم البته به نظر خودم ترسناک نیس منتها از نظر اون ۷۰ درصد مردم که روی این کره عادی راه میرن میتونه ترسناک باشه!مغز من هرروز کلی کلمه ترشح میکنه و از گوشام دهنم چشمم بیرون میریزه!حس میکنم خیلی لبریز شدم و کجاست اون جامی ک لبریز من تو اون جابشه و ازش سر نره؟