رو به روی آینه ایستادمو با دقتی چاشنی با جنون به خودم نگاه میکنم،با دقت تک تک اجزای صورتمو از نظر میگذرونم و تو ذهنم طناب دارشونو مجسم میکنم؛دستمو رو ابروهای مشکی و کشیدم میکشم و به این فکر میکنم با تیغ جنگ به یاد موندنی میتونن داشته باشن!مژه های بلندم که این چند وقت کلی مهمون ناخونده خیس آغشته به شوری ترس بهشون حجوم اورده رو با دقت نگاه میکنم و چند دونشو با یه حرکت میکنم و فوت میکنم تو دل بی رنگ هوا؛چه رقص قشنگی دارن تا رسیدن به گلای رنگ پریده قالی!چشمام!چشمای خیلی درشتو شرقی که سیاهیش غلبه کردهبه سفیدیشو انگار اونو بغل گرفته،چشایی که این چند روز غم عجیبی توش میغلته ،غمی که داره رد نگاهمو ترسناک و پوچ میکنه،ردی که از خودش سرما و حس ترس جا میزاره و مث یه باد تو یه شب برفی پشت یه کوهستان متروکه تاریکه!
هندزفریامو میزارم تو گوشمو اهنگ hostage بی ایلیش رو پلی میکنم،کتونیای سفیدمو میپوشمو موهامو با یه حرکت به صورت بهم ریخته بالای سرم جمع میکنم،اروم قدم برمیدارمو کرمایی که به خاطر بارون از زیر خاک در اومدنو زیر پام له میکنم و ادامه میدم؛اسمون هر رنگی هست جز ابی،بنفشو صورتی باهم همخوابه شدنو اونقدر توهم تنیدن که مرزی نمیشه واسش مشخص کرد،بی مرز توی هم حل شدن،بی خط،بی صدا و بی رنگ.