عین برق و باد ،انگار همین دیروز بود که داداشم دفتر خاطرات کوچیک که پر از غلط های املایی واژه های کوچیک و بزرگ بودو پاره کرد.چقدر مشتاق و خستگی ناپذیر بین واژه ها میگشتم تا کلمات جدید یاد بگیرمو درست کنار هم بشونمشون و امروز درحالی که غبار خاکسری صورتیِ خاطرات اون روزامو پوشونده با بی میلی واژه های پراکنده ذهنمو پس میزنمو دنبال یه جای خالی میگردم.
انگار همین دیروز بود با ذوق تلاش میکردم همه ی عروسکای رنگارنگو تو بغلم جا بدم که هیچکدوم دلخور نشن و شب اونقدر باهاشون حرف میزدم که خواب با خنده چشامو میدزدید.الان همه ی اون رنگارنگای پنبه ای توی کارتونای قهوای خشک از رنگارنگ طرح ها توی گوشه تاریک کمد منتظرن یه دختر کوچولوی وراج با حرص همه رو تو بغلش له کنه و من اینجا روی تخت سرد و اتاق کم نورم در حسرت بغل یه آدم خوابم نمیبره..
روزایی که با انگشت کوچیکم با یکی قهر میکردم و نیم ساعت بعد با کل تنم آشتی میکردم و الان با یه کلمه واسههمیشه از یه ادم جدا میشم..
گذشت...اون روزای گرم و براق کودکی که خاطره های بدشم با یه آبنبات روز بعد از بین میرفت. اون روزایی که هنوزم بعد سال ها با تموم واژه های پر از خالیم و اتاق تاریک و سردم و دل پر حسرت و فکر شلوغم وقتی جلوم میرقصن انگار دختر کوچولوی اون روزا با معصومیت رو صورتم نقش میبنده و شیطون میخنده..خوب و بد گذشت و از خدا ممنونم که هرروزش برام مثل یه هدیه ناب و بکر بود و پر از شعفم که بهم عشق رو ارمغان داد..نمیدونم..درواقع ۱۸ سال دارم یا از روزی که نیروی بدون وصف عشق رو توی تار و پود زمینیم حس کردم متولد شدم..شایدم تموم این سال ها آبستن بودم..آبستن از عشقو بالاخره متولد شد!
من هدیه ۱۸ سالگیمو زود تر از موعدش گرفتم..هدیه ای که هرروز از دیروز زیباتر و هدیه دادنی تره!هدیه ای که میشه هرروز اونو هدیه داد و گرفت و لبریز شد از این جام مست کننده! و من ...بنده عشقم!
۱۸ سالگیم مبارک