نگاه بی رنگم را به خاکستری دلمرده آسمان انداختم و نور خفه شده خورشید به سان آزاد شده ای از بندِ ابرهای بارانی پلک هایم را در هم فشرد.
سرما رقص کنان دور اندامم پیچیدو تمام تنم مست شده از اوج آمیختگی،کرخت و سنگین شد. قاقار بلندو پی در پی کلاغ ها همچون خط خطی سیاه کج و معوجی؛ روی شیشه خالی ذهنم نقش بست.سرم را به سمت صداها برگرداندم و گویی برای یک لحظه، حرکت؛ گنگ ترین حالت ممکن شد.پاهایم به زمین مهر شدندو در مردمک قیری چشمانم تصویر رقص مرگ کلاغ ها روی جنازه ای مغموش میلرزید.
با دیدن تصویر مقابل پاهایام لرزید و قدم های متحیرم کمر لخت و سرد کوچه را خراش داد.ناگهان خود را در میان انبوهی از کلاغ های عزادار زیر یک درخت خشک از فشار پاییز یافتم.برگ ها خشک تر از همیشه روی کلاغ مرده افتاده بودند و مانند کفنی خشک بدن شبگونش را پوشانده بودنند.
برگ هارا کنار زدم و اولین چیزی که دیدم چشمان بسته کلاغی بود که شاید روزها پیش با قار قار نخراشیده اش از بالای سرم گذشته بود.هرچقدر از صدای بلبل و زیبایی طاووس و هوش طوطی گفتند بازهم من مسرانه عاشق پرنده عبوس نحسی بودم که سال ها در مزارع گندم از مترسک میترسید.همان پرنده ای که صدای زنگ دار تاریکش زردی و لختی را در گوشِ ترسیده درختان میخوانَد.همان پرنده ای که جز روزهای له زیر بار خاکستر ابرهای عقیم از باران در هیچ روز افتابی و پر پرتویی دیده نمیشود.احساس شور و شعف لبریز در وجودم خون را به سر انگشتان فسرده ام پرتاب کرد و ارام پر های قیری کلاغ را لمس کردم.سرما و قارقار کلاغ های عزادار برایم محو و محو تر میشوند.من این پرنده سیاه نحس را میستایم!
زجه کلاغ های عزادار انقدر بلند شده که نمیتوانم بیخیالش بشوم.به راستی عزاداری این پرندگان منحوس قیری باشکوه تر از ضیافت آدم های شادنماست.
پرنده بی عقل وشعور منحوس با درد برای همنوع خود جیغ میزند و ادم های باشعور دانا با جنونی امیخته باحرص جان دادن یک کودک گرسنه را چشمهای گرسنه شان با ولع میبلعد.به راستی قرن هاست که اشرف مخلوقات در میان مخلوقات گم شده!
برای اخرین بار پرهای ابریشمگون تاریکش را با غم لمس کردم و ایستادم.باید بروم. انگار عزاداران از حضور یک موجود بی هویت، بیقرار و ارغند به شاخ های کرم خورده زرد درخت میکوبند.
قدم هایم را تند تر میکنم و پر تاریک کلاغ مرده را با غم در تنگنای پر شیار دست هایم هل میدهم و با هر قدم ملودی قار قار زنگ دار کلاغ های عزادار در مه ضعیف پشت سرم گم میشود
و ارام زمزمه میکردم:
لالاکن مرغک من دنیا فسان است...!