تا جایی که از کودکیم و زمانی ک هنوز لبخندای بی دغدغه وجود داشت به یاد دارم میشه گفت خوبه..بچگی بی سختی و کاملا ارومی نداشتم(به دلایلی)ولی از وقتی به یاد دارم کاغذ و قلم شد ارامشی که یه دختر کوچیک بین نا ارومی دنبالش میگشت از وقتی فهمیدم خدا چیه دوسش داشتم،خب خودمونیم کمی هم ازش دلگیر بودم حس میکردم نباید مارو از اولش میزاشت رو زمین یا حداقل اجازه میداد هفته ای یه بار یه سفر پیشش داشته باشیم!نمیگم یه چیز متفاوت بین همسنام بودم ولی خیلی تفاوت باهاشون داشتم. از بچگی عاشق اسمون بودم و ستاره ها هنوز عقیده دارم که یه چیزی رو یه ستاره گمشده تو اسمون منتظرمه شاید به خاطر همینه به شازده کوچولو علاقه دارم !از بچگی یه شازده کوچولو درون من بود ارزوش،بود بره رو اون ستاره!همین الانم مطمعنم حرفام برا خیلیا خنده دار و بچگونه بیاد ولی ذهن و روح من خیلی وقته سمت چیزای فرازمینی پرواز کرده!اره میگم فرازمینی چون برا من خیلی بالاتر از زمینو حسای زودگذر و لذتاشه ! من با یه برگ سبز ریز درخت هم از ذوق لبریز میشم و خودمو تو تک تک اون رگای سبزو رونده حس میکنم،حتی یه پروانه کوچیک برا من بزرگترین شگفتی میتونه باشه!شاید واسه همینه که قلمم خوبه،از بچگی انشام خوب بودو کلی جایزه و لوح تقدیر از این مسابقه و اون مسابقه دارم ولی اینا منو خوشحال نمیکنه.!حس میکنم یه نفر یه جایی از این دنیا هس که قراره بشینم کنارشو حرفامو به اون بگم !اون قراره افکار مکو بنویسه و راجبش بامن حرف بزنه من به یه نفر نیاز دارم ک هرروز تو چشماش نگاه کنم و بگم چی تو سرم میگذره بدون اینکه ازش بترسم!از اینجا میتونید متوجه شید ک افکار ترسناکی دارم البته به نظر خودم ترسناک نیس منتها از نظر اون ۷۰ درصد مردم که روی این کره عادی راه میرن میتونه ترسناک باشه!مغز من هرروز کلی کلمه ترشح میکنه و از گوشام دهنم چشمم بیرون میریزه!حس میکنم خیلی لبریز شدم و کجاست اون جامی ک لبریز من تو اون جابشه و ازش سر نره؟