حرف های ساده.

دانشجوی ادبیات عرب شهید بهشتی ام.+عربی هم شد رشته؟_بزار چنتا مثال از عربی توی طبیعت برات بزنم.

 اولین مکالماتی که پای عجیب ترین موجودی که توی زندگیم دیدم رو به زندگیم باز کرد.از اول طرز فکرم و بیشتر کارام مثل همسنام(حداقل دخترایی که موقعیت هایی مثل من دارن)نبود. اول بخاطر چهرم و بعد هم رفتارام همیشه مرکز توجه توی جمع ها برای پسر ها بودم،اما این هیچوقت باعث نشد دوست پسرای رنگارنگ داشته باشم.به دو دلیل:علاقه زیادم به بعضی دختر ها و ملاک هایی که توی هیچکس پیدا نمیکردم! تا قبل از امیرحسین اطمینان صد درصد داشتم که به همجنس خودم گرایش دارم و شکی توش نبود.الانم زیاد فرقی نکرده.چون هیچ کشش دیگه ای به هیچ پسری ندارم بجز خودش! اونجور که همه فکر میکردن اگه دوست پسر داشته باشم حالا چه چیزیههه با این حجم پسری که همه جا ریخته دورم نیست. یه پسر خیلی ساده و اروم که تا قبل من حال و حوصله نگاه کردن به دخترا روهم نداشت! صدای فوق العاده ای داره و ساز میزنه و شاعره و بیشتر شعراشو برای من میگه،نمیخوام زیاد اینجا ازش بگم چون گفتنی نیست اما ذهنیت،ارزو،تفکر و همه چیزش با ادمای سطحی که دیده بودم فرق داره و اونقدر کسی مثل منو متعجب و شیفته کرد که خودم ازش خواستم تو زندگیم باشه.

سایا.منو یه ادم سیاه کرد تو ذهنش و به جز بدی هایی که داشتم بدی های دیگه ای روهم ساخته و بهش پر و بال داد(من گفتم آبان بود یا آذر و سایا در حالی که میخندید گف منم نمیدونم باید از روی تقویم ببینم!)بهش حق میدم. از من ضربه خورده و میتونه واسه بهتر شدن فاطی رو تبدیل به یه موجود وحشتناک کنه.اما من میدونم توی دلم چه خبر بود و اینجوری نبود! خودش هم میدونه چه سختیایی رو بخاطرش به جون خریدم و چه جاهایی با خودخواهیاش نسبت به نگار کنار اومدم و تصمیم گرفتم اونقدر بمونم که همه برن و فقط من براش پررنگ باشم!خودش تموم اشک ها و حالا بدمو یادشه وقتی با چشم پر میگفتم نمیشه نگارو هم کنار من دوست داشته باشی!بگذریم.ادما خودخواهن،حتی خود من.همه چیز رو یادمه و هرچیزی که یاد اورش باشه من رو میبره به خاطره هامون،امیر باهام کنار میاد و میزاره یه روزایی با خیال راحت واسه سایای گذشته هام ناراحت باشم.ازش ممنونم اون ادم فوق العاده ایه.میدونم نمیشد سایا رو درکنار امیر داشته باشم. همونطور که اون موقع نمیتونستم قبول کنم من و نگار کنار هم باشیم! داشتم تصمیمم رو میگرفتم که همه چی رو شد!

اولش پشیمون بودم و خواستم تلاشم رو برای سایا بکنم.اما حس کردم دیگه دوسم نداره و چیزی درست نمیشه.ما شرایطمون خوب نبود و من دختر بهونه گیریم.سخته کنار اومدن باهام و خودم قبول دارم .باری،بگذریم....

نوشتم که بگم من مقصرم اما نه کاملا!عشق چیزی نیست که به انتخاب ما باشه! دلتنگ روزای گذشتمم و امید دارم به آینده.به امید آرامش♡

 

[ یکشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۹ ] [ 21:46 ] [ fati ] [ ]
آخرین مطالب