منحوس

دورمون پره از این مرده ها،اونایی که هرروز صبح تو آینه به خودشون نگاه میکننو ته ته مردمکشون هیچی جز یه حفره سرد و متعفن نیست،

موهای بلند خرماییمو شونه میکشم و به این فکر میکنم من زنده ام؟ نور افتاب لابه لای تار موهام پیج میخوره و یه موی سفیدو پس میزنه،بد تو چشمم فرو رفت،انگار نور افتابم اون تار گندیده سفیدو دوس نداره،هی اینورش میکنم اونورش میکنم،نوچ؛لابه لای خرمن خرماییم گم نمیشه مث یه زائده ی منحوس از لابه لای خرمایی موهام تَرد میشه بیرون،دستمو اروم میکشم روش،ارومو اروم؛یکم نوازشش میکنم ،حس میکنم تنهاس،انگار میشناسمش،مث یه تار مو نمیبینمش انگار شکل غمامه،اخه غم که شکل نداره خودشو اینور میزنه اونور میزنه که بگه اهای نگاه کن منومن غمم،من سیاهی ام، منحوسم،ببین منو من کمک میخوام،به دادم نرسی خودت تحلیل میریا ،انگار من نفهمیدم ،انگار زندانیش کردم،زدم تو سرشو گفتم بشین یه گوشه ای ،من که نباید غمگین شم،به بیانی ما که بی دردیم و چی کم داریم؟انقدر زدم تو سرشو کوبیدمشو سوزوندمش،که پناه برد به خرمن موهام،نمیدونست جون ندارن،به خیال خودش میشن مرهمش میشن شکل غمش،خودشو جا داد تو دل خرمایی تار موهامو از اونجایی که عاشق موهام شد به جا سیاهی دردش ،رنگ سفید پاشید روشون،

حالا من مردم یا زنده؟نمیدونم 

ولی موهام دارن دونه دونه میمیرن.

[ جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۸ ] [ 13:34 ] [ fati ] [ ]
آخرین مطالب