دستمو رو برگ درختا میکشمو نبض ضعیفشونو رو پوست بی نبض و خونم حس میکنم،جعبه رنگ بنفش و صورتی اسمون رو کل جنگل پاشیده و جنگل تاریک ازش قطره قطره رنگ میچکه.(من میخوام تنها باشم)چیزی که همیشه میخواستم ،تنها ؛انگار تو دنیای هیچکس نیستم،یه جایی اندازه دو انگشت فراسوی ابدیت کنار یه کرم شبتاب تازه متولد شده که بوی پیله ابریشمیشو میشه حس کرد.(تنها باتو، با عقل جور درمیاد؟)نیاز دارم به نگاهش،به دستاش وقتی که مث بارون ازش قطره میچیکه،به سکوت نگاهش؛هیچیو از چشاش نمیفهمم؛خالیه خالیه انگار حرفاش تموم شده،شاید اونقدر از حرف پره که دیگه چیزی نمونده که بگه،هرچی هست تنها کسیه که اجازه داره بامن تو اینجنگل صورتی و بنفش تولد کرمابریشمو جشنبگیره،(میخوام روحتو بدزدم و اونو توی سینم قایمکنم)به اینقسمت اهنگ که میرسه پوستم میسوزه،گرم میشه ،حس میکنم پوستم به تنفس نیاز داره؛پامو توی شیشه شکسته امواج میزارمو جلو میرم،اب اروم و سرد بالا میادو حالا پاهامو بغل کرده(نمیدونم چیکار کنم با بوسه ی تو رو گردنم)دستمو رو گردنم میکشمو نبض ضعیف خون توی رگمو حس میکنم،"ولی من هیچوقت بوسه تو حس نکردم"شاید واسه همینه همیشه نبضمضعیفه،هیچی وادار به جنونش نمیکنه،زندونیه توی پوستی که از حس دزدین یه روح میسوزه!(نمیدونم چی حس واقعی داره اما این احساس درسته پس یه لحظه بمون)حقیقت چیه؟خنده های همه این ادما توی صورتت یا انزجارشون نسبت بهت پشت درای بسته؟چی حقیقت داره؟تصویری که صبحا تو اینه میبینی یا تصویری که ازت تو ذهنبقیست؟چه سوال سختی!من از هیچی مطمعن نیستمو و با سردرگمی دوستای خوبی هستیم ولی میدونم که یه حسی که بوی سردرگمی میده بهممیگه که من بهت نیاز دارم!(اره حس درستی داری پس یه لحظه بمون و بزار توی رگ هات بخزم)خورشید مث یه فانوس خیس پشت دریا گیر کرده و نورش بین قطره های اب دست و پا میزنه و در حال غرق شدنه،یاد دستو پا زدنای خودم واسه بخشیدن و باور کردنت افتادم،نجات پیدانکردما،غرق شدم ولی تو بخشیده شدی و دوست داشته شدی تو قلب و رگادمی که غرق شد.(توتمام چیزی هستی که من میخوام فقط بزار نگه ت دارم)احساس رخوت همیشگی که سراغم میاد ایندفعه وسط دریاهم بی خیالمنمیشه و دور پاهام و گودی کمرم میرقصه،مث یه افسون زیر پامو خالی میکنه و حالا اب تموم بدنمو بغل میکنه؛اونقدر محکم نگهم میداره که دیگه نتونم روی اب برگردم،کش موهام باز شدو موهای بهم ریخته و بلندم حالا توی آب پخش شدنو مث باله ماهی ها اروم به رقص دراومدن؛پوست سفیدم کم کم رو به سردی میره و حالت مردگی به خودش میگیره و نبض ضعیفماخر خاموش میشه و خودشو از بدن سردرگمم نجات میده؛چشمای درشت و براقم حالادیگه بستس ؛اب منو با خودش میبره تو عمق سیاهیو رو ی پلکامو ریز ریز میبوسه؛شاید بدن ملتهم به دهن کوچیک ماهیای قرمز ته دریا خوش بیاد،من مثل یه گروگان تو دل دریا زندانی شدمو اهنگ دوباره و دوباره تکرار میشه و فضای خاموش اقیانوسو به امید پیدا کردن من پر میکنه.