لبای صورتی و قلوه ایمو نگا میکنم ،کلی پوست پوستی شدن؛حتی خیلی بیشتر از قبل. انگار کبودن،یادم اومد دوروز پیش شوری خونو تو دهنم حس کردمو دلم میخواست با یه چاقو لبامو از بیخ ببرم یه باره راحت شم ازشون. این چندوقتمکه همش سردو رنگ پریده و ترک خوردن؛تو فکر اینم ترکاشو بخیه بزنم شاید جوش خورد .رد گونه هامو میگیرم و میرسم به بناگوش و گردنم،سفید سفید. مثل برف اول زمستون که رو گل سنگای جنگل نشسته .ولی حس بدی بهش دارم،دلم میخوا نبضضعیفم یهو بایسته .تو یه لحظه قطع شه و پوست سفیدم با مرده خاک شده زیر اون گلسنگ هماهنگ شه.موهای بلند خرمایی فر که پخشو پلا دورم ریخته رو نگاه میکنم،هرروز کمتر از دیروز. تو فکر اینم با قیچی قتل عامشون کنم،کوتاه کنم و با بی قیدی سرمو بگیرم زیر شیر اشپزخونه و به غر غر مامانم توجه نکنم.اره از بدنم و صورتم متنفر شدم!از نعمتایی که خدا بهمداده عقم میگیره و دلم میخواد روشون همه دردامو با کلی گریه بالا بیارم!همش به یمن حضور جنس مذکریه که با بی رحمی رو اسب شهوتش سوار شده و روح و تن دخترا رو زیر سُماش لگد مال میکنه!
تجربه ی جدی از آذار و اذیت نداشتم ولی در طی یک هفته اونقدر روحم اسیب دید که احساس میکنم فلج شده،سِر شده و خودشو حس نمیکنه،مث یه وویروس دارع کل بدنمو میگیره و دیگه اجزای صورتمو حس نمیکنم،دلم میخواد نباشن حس میکنم مث زاعده ی مادر زادیِ زشت جا خوش کردنو باید نابود شن،افکارم تو سرم جیغ میکشنوهیچ جوابی واسه ناله های گوش خراششون ندارم.
نمیخوام بگم چی به سرم اومد چون تکراریه،نه تجاوز دیدم ن حتی دس خورده شدم نه برا دو دقیقه با قبلم تفاوت دارم،فقط در استانه همچین چیزی بودم و تقلاهام نجاتم داد،فقط نگاه کثیف و حرفای رکیک بو گرفته یه مرد به ظاهر متشخصوتحمل میکنم!
برام تازگی داره و منو از من بیزار کرده!منم دختر یه پدرم،خواهر یه پسرم، جیگر گوشه یه مادرم،من یه انسانم!چی تو مغز سیاهت میگذره که به خودت اجازه میدی روحمو ازم بگیری؟دوساعت ارضا شدن؟بعدش؟میری سراغ روح بعدی؟شکارچی روح های آزرده؟چه اسمبرازنده ای،مدال افتخار برای نابود کردن زندگی و حق حیات یک انسان؟شرمت باد!شرمت باد که سگهای ولگردی که عوعو میکنن بوی پاکی میدن و نفس تو نجس ترین نجاست دنیاست!اونقدر این درد میتونه واسه یه دختر سخت باشه که دلم تاب نمیاره برا خواهر یا مادر بی گناهت بخوام!فقط کاش میدونستی که خدا اون بالاست!و زمین گرده و چرخ دوران بد دورت میزنه!کاش بشینی و از حیوونا درس زندگی یادبگیری!کاش مغزتو از کمرت دراری و نیمساعت بهش نگاه کنی شاید فهمیدی خدا چرا بهت گفته اشرف مخلوقات!کاش روح ازرده مرداب نباشی!کاش!