شب

همیشه شب که میشه حس میکنم مغزم در میاد و پرتاب میشه تو دل یه صفحه سیاه و بدون هوا.در عین نبودن هوا تازه شروع میکنه به نفس کشیدن ؛پیچ پیچای خاسکتریش به هم پوزخند میزنن و هرکودوم به یه سمتی میرن و میرقصن ؛باز میشن؛ کشیده میشن و دوباره میپیچن از درد؛پیچ پیچای خاکستری من از طبیعت یه انسان پیچ نخوردن،اونا از درد به خودشون پیچیدنو و جیغ میزنن و صدای جیغشون شده این سر درد من!وگرنه این سردرد پر صدا تو این شب اروم و سیاه که انگار نه من تو دنیا کسی ام نه متعلق به جایی ام عجیبه،جدیدا بی خواب که میشم با دستم رو دیوار نقاشی میکشم اهنگ پلی میشه و انگشتام شروع میکنن به بازی رو دیوار،پنجره بازه و همیشه یه باد بد بود و ترسناک میوزه تو اتاق و نور ماه از لابه لای دریچه پنجره خودشو میندازه رو دیوار؛انگار که تشنس ،با اهنگ ریتم میگیرمو دستمو رو سردی تن دیوار میکشمو میرقصم،انگار زیر ناخونام افیون جریان داره انگار بوی بنگ میده حرکاتم یه لحظه حس میکنم یه دست دیگه داره همراهیم میکنه..صدای هوهو باد میادو به دست سیاه زل میزنم..سایمه،میخندمو میگم جای تو که همیشه رو دیواره..جالبه همیشه پشت سرم بودی،الان دستت لای انگشتای منه!باهاش همراه میشمو صدای جیر جیر دیوار جنون بینمونو ببشتر میکنه..اره شبو دوس دارم اره باشب دیوونه میشم شبو دوس دارم چون میتونم تو شب دست سایمو بگیرم و باهاش برقصم ...میتونم حسش کنم رو پوست تنهام...ذره ذره وجودم سیاهیشو میخوره..تن من تشنس ....تشنه..!

برچسب ها: سایه
[ جمعه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۸ ] [ 3:40 ] [ fati ] [ ]
آخرین مطالب