عروسک های خیمه شب بازی

میخوام یه داستان کوتاه و کوچیک بنویسم،داستان این روزامون؛این روزاتون،داستان اسارت،زندان،درد،سردرگمی،داستان عروسکو خیمه و شبای پر از دست سیاه!

صدای سوت و تشویق نخراشیده خیل سیاه و سفید کوچک ها و بزرگ ها،چنان شلاق نامرعی مخمل سرخ فام صفحه را پاره کرد.عروسک های خیمه شب بازی،داستان غم بار خود را با رقصی تلخ شروع کردند......

ادامه مطلب

[ جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۸ ] [ 1:9 ] [ fati ] [ ]
اندوه تنهایی

امشب برای چندمین بار اندوه تنها بودن بر سر و صورتم حجوم اورد وجایش گِزگِز میکند.در قطرات اشکم شنا میکنم و با خود میگویم:خب دیدی؟این هم از ادمای مهم زندگیت.ادما؟به نظر من هیچ ادمی وجود نداره.همه تا یه روزی که تو خوبی و کنارشون میخندی کنارتن و میخندن چون بهت نیاز دارن وقتی یکی بهتر تو بود تو دیگه یه چراغ سوخته ای که جیوه داخلش مسمویت میاره!وقتی عمر آب به پایان میرسه مرداب میشه،و من اون مردابیم که از اول به پایان رسیده بود.قطره قطره ابمو به اطرافیانم دادم و اونقدر حجمم تحلیل رفت و بخارشد که باقیموندش با حرفای کثیف جدیدِهمون ادما قاطی شد و یه حجم متعفن از لجن هایی رو ساخت که بهم پوزخند میزنن.

ادامه مطلب

[ سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۸ ] [ 3:39 ] [ fati ] [ ]
آخرین مطالب