اندوه تنهایی

حس میکنم یه دیوار از تظاهر دورم کشیدمو داخل اون دیوار نشستمو با ترس جیغ میزنم که من دارم گم میشم .یه دیوار نامرعی،ولی جواب جیغای پر اضطرابم فقط لبخندای وحشتناک و عادی بقیست چون اونا منه مضطربو نمیبینن،اونا لبخندای اون دیوار نامرعی رو میبینن،دیوار تظاهر من پر از لبخندا و قهقه های بلنده.همه دارن یکی یکی میرن پی خوشحالی و زندگیشون و من خسته تر از همیشه تو دیوار خنده هام نشستمو رفتنشونو تماشا میکنم،دیگه حتی حس جنگیدن و گریه کردن برا موندن کسیو ندارم،حس میکنم تنها باشم روحم اروم تره و بقیه هم اروم ترن،وقتی هیچکس نمیتونه منو بفهمه و دو کلام بگه که من فقط یک دم احساس رخوت کنم چرا بمونه؟ادما منتظر بهونن ،که منو ترک کنن و بشم یه خاطره کمرنگ تو اتاقکای ذهنشون،منم با لبخند پر اضطرابم بهشون کمک میکنم کفشاشونو بپوشن و برن.من تنهاییمو دوس دارم چون حداقل میفهمه منو!دیوارای سرد و نور ماه و ستاره های غبار گرفته آسمون برا من کافین!گفتم ستاره:)شاید اون ستاره تنها ستاره ای بود که رفتنش به جز جسمم روحمو زخمی کرد،چیکه چیکه از روحم خون میچکه و من خونارو بو میکشم،بوی دستای همون ستارس،دراز میکشمو به رفتن اون ستاره فکر میکنم،به این فکر میکنم که جاشو با ستاره های اسمون پر کنم،درسته غبار گرفتن ولی حداقل وقتی حرف میزنم منو میفهمن وحس میکنم رو موهام دست میکشن و میگن ماهم مث تو تنهاییم،من نمیگم تنهایی بده،ولی میگم اونقدر تنهام که با خودم قهر کردم،اونقدر که تظاهر میکنم،اونقدر که سرمو به هر طرف برمیگردونم احساس سرگردانی میکنم!=)

[ سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۸ ] [ 3:39 ] [ fati ] [ ]
آخرین مطالب