از همان آغاز خلقت چیزی کم بود! کم بود و انسان افریده شد؛حال خود انسان چیزی کم دارد!شاید هم بعضی ها فکر کنند پُر پُرند و اصلا کم داشتن یعنی چه؟من لباس یا ادم یا وسیله حتی خوردنی و اشامیدنی کم ندارم،چیزی درون حفره های قلب من کم است!خلا نبودنش خوش بو وخوشرنگ و خوش صداست ولی باز هم نیست!نبودنش کلافه میکند چشم های مشوشم را کلافه میکند دست های پر حرفم را کلافه میکند لب های مهر شده ام را !کلافه میکند قلب پر تپش و کوچکم را فکر نبودن آن(چیز)در رگ های من جریان دارد و کلمه ی خلا را با خود به سراسر بدنم میکشد! خلا دارد کم کم تمام مرا در بر میگیرد و همین روزهاست که بسیار شوم از ان چیز که کم است!...
بعد از مدت ها سکوت، دیگه سکوت رو جایز ندونستم.آدم بعد یه اتفاق ناخوشایند،میدونه که یا مقصر داستانه یا کسی که بهش ظلم شده! من خودم را مقصر ضربه ای که بهش زدم میدونم اما هیچ کس بی تقصیر نیست.
حالم این روزا حال خوبی نیست..قلوه سنگی تو کفش این دنیام.
کسی نا اشنا بدون هیچ سوالی فقط برای صحبت!
هست؟:")
خیلی وقته چیزی ننوشتمو و دست و دلم دل به تراوش نمیداد.
ندیدن آسمون توی کوچه های خلوت شهر وقتی دارم سیگاریو که دلبر اتیششو داده رو میکشم ذوق نوشتن که هیچ نفس کشیدنو برام مشکل کرده.گذشت ۱۸ سال...
نگاه بی رنگم را به خاکستری دلمرده آسمان انداختم و نور خفه شده خورشید به سان آزاد شده ای از بندِ ابرهای بارانی پلک هایم را در هم فشرد.
سرما رقص کنان دور اندامم پیچیدو تمام تنم مست شده از اوج آمیختگی،کرخت و سنگین شد. قاقار بلندو پی در پی کلاغ ها همچون خط خطی سیاه کج و معوجی؛ روی شیشه خالی ذهنم نقش بست.سرم را به سمت صداها برگرداندم و گویی برای یک لحظه، حرکت؛ گنگ ترین حالت ممکن شد.پاهایم به زمین مهر شدندو در مردمک قیری چشمانم تصویر رقص مرگ کلاغ ها روی جنازه ای مغموش میلرزید.
با دیدن تصویر مقابل پاهایام لرزید و قدم های متحیرم کمر لخت و سرد کوچه را خراش داد.ناگهان خود را در میان انبوهی از کلاغ های عزادار زیر یک درخت خشک از فشار پاییز یافتم.برگ ها خشک تر از همیشه روی کلاغ مرده افتاده بودند و مانند کفنی خشک بدن شبگونش را پوشانده بودنند.
برگ هارا کنار زدم و اولین چیزی که دیدم چشمان بسته کلاغی بود که شاید روزها پیش با قار قار نخراشیده اش از بالای سرم گذشته بود.هرچقدر از صدای بلبل و زیبایی طاووس و هوش طوطی گفتند بازهم من مسرانه عاشق پرنده عبوس نحسی بودم که سال ها در مزارع گندم از مترسک میترسید.همان پرنده ای که صدای زنگ دار تاریکش زردی و لختی را در گوشِ ترسیده درختان میخوانَد.همان پرنده ای که جز روزهای له زیر بار خاکستر ابرهای عقیم از باران در هیچ روز افتابی و پر پرتویی دیده نمیشود.احساس شور و شعف لبریز در وجودم خون را به سر انگشتان فسرده ام پرتاب کرد و ارام پر های قیری کلاغ را لمس کردم.سرما و قارقار کلاغ های عزادار برایم محو و محو تر میشوند.من این پرنده سیاه نحس را میستایم!
زجه کلاغ های عزادار انقدر بلند شده که نمیتوانم بیخیالش بشوم.به راستی عزاداری این پرندگان منحوس قیری باشکوه تر از ضیافت آدم های شادنماست.
پرنده بی عقل وشعور منحوس با درد برای همنوع خود جیغ میزند و ادم های باشعور دانا با جنونی امیخته باحرص جان دادن یک کودک گرسنه را چشمهای گرسنه شان با ولع میبلعد.به راستی قرن هاست که اشرف مخلوقات در میان مخلوقات گم شده!
برای اخرین بار پرهای ابریشمگون تاریکش را با غم لمس کردم و ایستادم.باید بروم. انگار عزاداران از حضور یک موجود بی هویت، بیقرار و ارغند به شاخ های کرم خورده زرد درخت میکوبند.
قدم هایم را تند تر میکنم و پر تاریک کلاغ مرده را با غم در تنگنای پر شیار دست هایم هل میدهم و با هر قدم ملودی قار قار زنگ دار کلاغ های عزادار در مه ضعیف پشت سرم گم میشود
و ارام زمزمه میکردم:
لالاکن مرغک من دنیا فسان است...!
همیشه با خودم میگم شاید اونقدر بدشانسم که تو یه روز میتونم همه چیزم و از دست بدم و اونقدرم خوش شانسم که تو روز بعدش ده برابرش مال من شه.
نمیشه از جایی شروع کرد. اونقدر بدون مقدمه ورق کاهی روزام برگشت که تند تند دارم چشامو رو نوشته ها میگردونم ببینم مقدمش کجاست مات به اتفاقایی فکر میکنم که تو مخیله نمیگنجه همش تو یه ۲۴ ساعت زمینی گذشت انگار ۲۸ ساعت بود .شایدم بیستو نهایت ساعت اسمونی بود،اره. اون ۲۴ ساعت اصلا تو زمین اتفاق نیفتاد،هیچوقت چیزایی که ادمو از خودش جدا میکنن متعلق به این دنیا نیستن،فقط یه معجزس که میتونه روز بعد مردنت زندت کنه.
و اون معجزه اونقدر نرم و بی رنگ تو ۲۴ ساعت زمینیم اتفاق افتاد که از زمین جدام کردو ساعت ها لای ابرا سرگردون بودم.
اصلا شروع نداشت .پایانم نداشت،یه چیزی گره خورده به ابدیت بود. یه بوسه از جنس من.
تو یک آن حس کردم من دیگه من نیستم،تو یه لحظه من شدم عشق،شدم شعر،شدم معنای واقعی کلمه ی اوج،تو یه لحظه اونقدر بالا رفتم که جاذبم با زمین قطع شد و معلق تو یه خلسه تکرار میشدم.
فقط دلبره که میتونه ماه ها خاکت کنه ،ذوبت کنه و تو یه روز مثل یه مجسمه ساز ماهر با دستای خودش قشنگتر از اول بسازدت،کفر اگر نباشد این من دوروزه به دست دلبر خلق شدمو حس یه مخلوق عاشقو دارم که فقط تا ابد باید بپرسته و بپرسته.دقیقا ثانیه ای که با تک تک سلولات حس میکنی اوج گرفتن بدون هیچ حس هوس و زمینی یعنی چی،اون موقعست که اصلا تواین دنیا و گیر و دار بالا پایینش نمیمونی.اون موقع تویی و خدا و یه دلبر واسه عاشقی کردن تا ته دنیا.
اونقدر این عاشقانه قشنگه که جنازه پیسی گرفته ام داره با سوز غمگین پیرمرد ژنده پوش مثل یه بت فتانه میرقصه. اونقدر قشنگه که عروسک کوکی تو واسایل پیرمرد خنزر پنزری دم اپارتمان صادق هدایت به چشم یه دیوونه میادو با هیجان اونو از پیرمرد میدزده و بالای درخت بید مجنون میشینه و موهاشو بو میکشه و از خیره شدن به چشمای پلاستیکیش با ذوق میلرزه. حسم همونقدر عجیب و قشنگه،همونقدر دیوونگی داره و تو مخیله هر روشن فکری نمیگنجه،واسه خودمم نگنجید،اونقدر زیاد بود که الان لبریز شدم،انقدر که دلم میخواد دلبرو حل کنم تو خودم،که هوایی که نفس میکشه رو ببلعم و دیگه بازدم انجام ندم که پر شم از نفسای گرمش،اونقدر که من و از من جدا کرده و با بی قیدی تو کوچه های خشک شهر غمزده پیش چشم عابرای زرد از حجوم پاییز راه میرمو بلند بلند فریدون فروغی میخونم:
من نیازم تورو هرروز دیدنه
از لبت دوست دارمشنیدنه.
.چند وقتی بود شب بودم،نه از اون شبا که ستاره ها توش چشمک میزنن و ماه مثل یه افسون نقره ای سحر میکنه و تو خلسه غرق میشی،از اون شبا که ابرای خاکستری اونقد تو هم پیچ و تاب خوردن که دلت از این همه گرفتگی پیچ میخوره و سرت گیج میره،همه ستاره هام زیر خروارها خاک دفن شده بودن و ماهو یه گوشه ای اون ته زنده به گور کرده بودن؛خلاصه یه شب دلگیر پر از ابرای مغموش و افسرده عقیم از بارون بودم که طلوعی نداشت.
دلم تنگ بود،دلم بهونه داشت و دلم تنها شده بود،روح و جسمم از سردی سِر شده بودن و با ضربه های محکم بعدی فقط جاش میموند،بدون درد.
روحم پیسی گرفته بود،کلی لکه ریز و درشت روش پخش شده بودولی اصلا حسش نمیکردم، آخ که بعضی وقتا دردم نعمته،بعضی وقتا باید دردو حس کنی حداقل بفهمی هنوز نمردی. و من انگار تو یه بازه بدون تاریخ و زمان مرده بودم،اصلا یادم نمیوند کجا بود و چی شد فقط حس میکردم یه جایی اون اطراف کشته شدم و اب از اب تکون نخورده و الان یه جایی جنازم زیر کفشای پاره پیرمردی که سر چهار راه نی میزنه افتاده و باسوز غمگین نی، ملودی سنگین مرگمو میخونه.
از دلبر دور شده بودم و واسه کنارش بودن به در و دیوار میزدم،خب اره یکم خنده داره ولی خب دله من اینجوریه دیگه؛حالیش نیست،مثل یه بچه ی نفهمه که میخوادو نمیخواد،یه چک محکم اب دار از مامانش میخوره صاف صاف تو چشاش زل میزنه و با اخم هیچی نمیگه وشب تو اتاقش زیر حجم گرم پتوش عرقو اشکش باهم قاطی میشه ولی خب صداش درنمیاد،از انسان نماهای احمق ظاهر بین اطرافمبگذرم که برا همه اشنان و ادعای روشن فکری با فرهنگ بودنشون اسمونو شکافته و حرفای مسخرشون مثل یه خنجر زهر دار دل خسته مارو.
خلاصه به دلبر نیازمند بودمو از دلبر فرسنگ ها دور.
دور که میگم نه متری،دلی.دلبر هرروز جلو چشمم بودو دور بود.اونقدر دور که جلو خودش واسه خودش دلتنگی میکردم. این سیگارای مسخره تلخو پشت همتموم میکردمو با یه حالت مسخره ای که بدون شک به دیوونگی شبیه بود به دلبر رو به روم میگفتم من دلم برات تنگ شده.
خب همچین بی راهم نمیگفتم ، منو دلبر خیلی وقت بود از هم دور میشدیمو تبدیل به روزمرگی مسخره مداومی شده بودیم که خودمونم نمیخواستیم.
رک و راست گفتم جسم و روح و فکرو دلم باید حست کنه ،رک گفتم که من تا با حس چیزی که دوسش دارم لبریز نشم و سرنرم مثل عروسک کوکی ام که واسه یه کار مشخص کوکش میکنی و اون تا خود صبحم برات میرقصه ها ولی خب عروسکه ،میگیری که چی میگم،الکیه ؛دروغه حالا شانست بگیره که باتریش از اون خوبا باشه برات دوسالی کار بده ،بعدش قطعاتش خراب میشه باتریشم تموم میشه مجبور میشی به پیرمرد خنزر پنزریه دم اپارتمان صادق هدایت بفروشیش که توام بی نصیب نمونی.
گذشت و مثل همیشه گفتم همه چی تموم شد رفت،دود شد خاک شد پودر شد،اونقدر برام تموم شده بود که یه شب نشستمبراش عزا گرفتم،از اون کاور پر زرق و برق عروسک شادو رقصان اومدم بیرونو مثل یه دیوونه انگشت نما تو جامعه، جلو چشم جامعه اشکریختمو سیگار کشیدمو صدای ممنوع حضرت عشقو با صدای بلند پلی کردم و وحشت کار اینجاست که جلوی دلبر بود،جلو خودش واسه خاک کردنش گریه کردم،همیشه متفاوت بودم و دنیام فرق داشت،تموم شدنمم با بقیه فرق داشت،تو بغلش گریه کردمو گفتم دوستش دارم و باید یه کاری کرد که نخشکم ولی بعدش پاشدم لباسامو تکوندم و گفتم خب دیگه اینم اخرش.
رو به روی آینه ایستادمو با دقتی چاشنی با جنون به خودم نگاه میکنم،با دقت تک تک اجزای صورتمو از نظر میگذرونم و تو ذهنم طناب دارشونو مجسم میکنم؛دستمو رو ابروهای مشکی و کشیدم میکشم و به این فکر میکنم با تیغ جنگ به یاد موندنی میتونن داشته باشن!مژه های بلندم که این چند وقت کلی مهمون ناخونده خیس آغشته به شوری ترس بهشون حجوم اورده رو با دقت نگاه میکنم و چند دونشو با یه حرکت میکنم و فوت میکنم تو دل بی رنگ هوا؛چه رقص قشنگی دارن تا رسیدن به گلای رنگ پریده قالی!چشمام!چشمای خیلی درشتو شرقی که سیاهیش غلبه کردهبه سفیدیشو انگار اونو بغل گرفته،چشایی که این چند روز غم عجیبی توش میغلته ،غمی که داره رد نگاهمو ترسناک و پوچ میکنه،ردی که از خودش سرما و حس ترس جا میزاره و مث یه باد تو یه شب برفی پشت یه کوهستان متروکه تاریکه!
هندزفریامو میزارم تو گوشمو اهنگ hostage بی ایلیش رو پلی میکنم،کتونیای سفیدمو میپوشمو موهامو با یه حرکت به صورت بهم ریخته بالای سرم جمع میکنم،اروم قدم برمیدارمو کرمایی که به خاطر بارون از زیر خاک در اومدنو زیر پام له میکنم و ادامه میدم؛اسمون هر رنگی هست جز ابی،بنفشو صورتی باهم همخوابه شدنو اونقدر توهم تنیدن که مرزی نمیشه واسش مشخص کرد،بی مرز توی هم حل شدن،بی خط،بی صدا و بی رنگ.
مُرد!تا حرف از مرگو مردن میشه تو ذهن هممون یه قبرستون سرد میادو خاک و گورو قبرو حالا شایدم دوتا کرم گُشنه که منتظرن تنتو با اشتها بخورن؛ولی خب نه،همش که این نیست؛من مرده هایی دیدم که حرف میزنن،میخندن،راه میرن،گریه میکنن،قرض میدن،سیگار میکشن،تو بارون خیس میشن..
انتظارو تنهاییو درک میکنن،خسته میشن و داد میزنن..